به گزارش خبرگزاری حوزه، پیوند میان حیا و ایمان در خواستگاری جانباز شهید آقابابایی، با تلاوتِ قرآن و حضور حضرت امام، به اوج رسید؛ روایتی که نشان میدهد چگونه توصیههای ساده اما عمیق رهبری، مسیر زندگی مجاهدان را روشن میسازد.
اکبر با سر و وضع ساده و لباس معمولی اومد خواستگاری. رفتیم توی اتاق تا صحبت کنیم. اکبر گفت: با اجازهتون برم وضو بگیرم... رفت و بعد از چند دقیقه، با صورتی خیس و آستینهایی بالا زده برگشت. درحالیکه دکمههای آستین لباس نظامیاش رو میبست، مقابلم نشست. حیا مانع شد به صورتش نگاه کنم. چشمم به قالی خیره مونده بود. بسمالله گفت و چند آیه از قرآن رو با لحن قشنگی تلاوت کرد. صدای زیباش به دلم نشست. قرآن خوندنش که تموم شد، حرفاش رو شروع کرد. من هم فقط گوش میدادم. هرچه اکبر بیشتر میگفت، دهان من بیشتر بسته میشد. انگار زبونم بند اومده بود. به حرف عزیزجون رسیده بودم که همیشه میگفت: اگه خواستگاری بیاد که قسمتت باشه، آدم زبونش بند میاد!...
گفتم: با اجازه پدر و مادرم، بله! صدای صلوات بلند شد. مادرم نزدیک اومد، منو بوسید و گفت: مبارک باشه دخترم! خوشبخت بشی. دیدی چطور خوابم تعبیر شد؟ همون موقع که تو خواب دیدم امام اومد خونمون و براتون خطبه خوند، دلم روشن بود که قسمت میشه بیام خدمت امام... امام بلند شد تا جلسه رو ترک کنه. اکبر مقابلشون ایستاد و گفت: حضرت آقا! دست شما درد نکنه، قبول زحمت کردید. از شما میخواهم یه نصیحتی هم به ما بکنید. امام دستی به شونهاش گذاشت و فرمود: جوان! بروید با هم مهربان باشید. با هم مهربان باشید...
خاطراتی از زندگی جانباز شهید اکبر آقابابایی
منبع: کتاب "والعصر بخوان"










نظر شما